تبليغاتX
فارکس در دستان تو

فارکس در دستان تو

 

 

 پيرمردي 92 ساله که سر و وضع مرتبي داشت در حال انتقال به خانه سالمندان بود. همسر 70 ساله‌اش به تازگي درگذشته بود و او مجبور بود خانه اش را ترک کند.

پس از چند ساعت انتظار در سرسراي خانه سالمندان، به او گفته شد که اتاقش حاضر است. پيرمرد لبخندي بر لب آورد.

همين طور که عصا زنان به طرف آسانسور مي‌رفت، به او توضيح دادم که اتاقش خيلي کوچک است و به جاي پرده، روي پنجره‌هايش کاغذ چسبانده شده است.

پيرمرد درست مثل بچه‌اي که اسباب‌بازي تازه‌اي به او داده باشند با شوق و اشتياق فراوان گفت: «خيلي دوستش دارم.»

به او گفتم: ولي شما هنوز اتاقتان را نديده‌ايد! چند لحظه صبر کنيد الآن مي رسيم.

او گفت: به ديدن و نديدن ربطي ندارد. «شادي» چيزي است که من از پيش انتخاب کرده‌ام. اين که من اتاق را دوست داشته باشم يا نداشته باشم به مبلمان و دکور و... بستگي ندارد بلکه به اين بستگي دارد که تصميم بگيرم چگونه به آن نگاه کنم. من پيش خودم تصميم گرفته‌ام که اتاق را دوست داشته باشم. اين تصميمي است که هر روز صبح که از خواب بيدار مي شوم مي گيرم.

من دو کار مي توانم بکنم. يکي اين که تمام روز را در رختخواب بمانم و مشکلات قسمت‌هاي مختلف بدنم که ديگر خوب کار نمي کنند را بشمارم، يا آن که از جا برخيزم و به خاطر آن قسمت‌هايي که هنوز درست کار مي کنند شکرگزار باشم. هر روز، هديه اي است که به من داده مي شود و من تا وقتي که بتوانم چشمانم را باز کنم، بر روي روز جديد و تمام خاطرات خوشي که در طول زندگي داشته‌ام تمرکز خواهم کرد.

سن زياد مثل يک حساب بانکي است. آنچه را که در طول زندگي ذخيره کرده باشيد مي‌توانيد بعداً برداشت کنيد. بدين خاطر، راهنمايي من به تو اين است که هر چه مي‌تواني شادي‌هاي زندگي را در حساب بانکي حافظه‌ات ذخيره کني.

از مشارکت تو، در پر کردن حسابم با خاطره‌هاي شاد و شيرين تشکر مي‌کنم. هيچ مي داني که من هنوز هم در حال ذخيره کردن در اين حساب هستم؟...

منبع: کلوپ موفقیت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 17:3  توسط محسن صدرایی  | 

 

 

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين?»

كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود.
گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.»

آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: «ببخشين خانم! شما پولدارين?»

نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه… نه!»

دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»

آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك جاي دمپايى آنها را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم «ثروتمندى» هستم.

منبع: کلوپ موفقیت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 16:58  توسط محسن صدرایی  | 

 

 

آنهائي كه به مدارج عالي ترقي رسيده اند، راجع به شگرد كار خود زياد حرف نمي زنند، ولي در اين خصوص، ليندون جانسون خيلي بيشتر از آنكه رئيس جمهور شود، در جريان كسب قدرت حيرت انگيزش، سير پيشرفت خود را در يك دستورالعمل ده ماده اي ساده، براي نيل به موفقيت تنظيم كرد :

1- سعي كن كه اسامي افراد را به خاطر بسپاري زيرا بي مبالاتي در اين مورد ممكن است نشانه بي علاقگي نسبت به آنها باشد.

2- فرد راحتي باش تا هيچ كس در معاشرت با تو احساس ناراحتي و اجبار نكند و تعارف و تكلف را كنار بگذار.

3- اين اعتقاد را در خود تقويت كن كه هر چه پيش آيد خوش آيد و در اين صورت هيچ چيز نميتواند آرامش ات را به هم بزند.

4- خود پرست نباش و بيهوده تظاهر نكن كه به همه چيز عالمي.

5- خصوصياتي را در خودت پرورش بده كه جالب توجه باشد و باعث شود كه مردم در اثر معاشرت با تو به برداشتهاي ارزشمندي برسند.

6- صميمانه و با روحيه مذهبي، سعي كن خودت را از شر همه سوء تفاهم ها خارج كني و گلايه ها را از ذهنت دور كن.

7- شخصيت خودت را زير ذره بين ببرتا بتواني عوامل ناهنجارها را از آن خارج كني، بخصوص عواملي كه امكان دارد از آنها آگاه نباشي.

10- آنقدر دوست داشتن افراد را تمرين كن كه اين كار بصورت يك عادت ثانويه در آيد.

11- هميشه از فرصتهائي براي تبريك گفتن به افراد و يا اظهار همدردي در غمها و ناكامي هايشان كه پيش مي آيد، استفاده كن.

12- به مردم قدرت روحي بده تا محبت بي رياي خودشان را نثار تو كنند.

استفاده كردن از اين ده قانون باعث شد كه جانسون راي بيشتري بياورد و آسانتر در كنگره مورد حمايت قرار بگيرد و باعث شد جانسون را به اوج موفقيت برساند .

منبع :کلوپ موفقیت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 11:34  توسط محسن صدرایی  | 

 

 

به پسرم اينگونه درس بدهيد:

او بايد بداند كه همه مردم عادل و صادق نيستند، اما به پسرم بياموزيد كه به ازاي هر شياد، انسان صديقي هم وجود دارد. به او بياموزيد به ازاي هر سياستمدار خودخواه، رهبر جوانمردي هم يافت مي‌شود. به او بياموزيد كه در ازاي هر دشمن ، دوستي هم هست.

مي‌دانم كه وقت مي‌گيرد اما به او بياموزيد اگر با كار و زحمت خويش يك دلار كاسبي كند بهتر از آن است كه جايي روي زمين پنج دلار بيابد. به او بياموزيد كه از باختن پند بگيرد و از پيروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن برحذر داريد. به او نقش و تأثير مهم خنديدن را ياد‌آور شويد.

اگر مي‌توانيد به او نقش مؤثر كتاب در زندگي را آموزش دهيد. به او بگوييد تعمق كند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود. به گل‌هاي درون باغچه و به زنبورها كه در هوا پرواز مي‌كنند، دقيق شود.

به پسرم بياموزيد كه در مدرسه بهتر اين است مردود شود اما با تقلب به قبولي نرسد. به پسرم ياد بدهيد با ملايم‌ها، ملايم و با گردن‌كش‌ها ، گردن‌كش باشد. به او بگوييد به عقايدش ايمان داشته باشد حتي اگر همه بر خلاف او حرف بزنند.

به پسرم ياد بدهيد كه همه حرف‌ها را بشنود و سخني را كه به نظرش درست مي‌رسد انتخاب كند.
ارزش‌هاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد.

اگر مي‌توانيد به پسرم ياد بدهيد كه در اوج اندوه تبسم كند. به او بياموزيد كه از اشك ريختن خجالت نكشد.

به او بياموزيد كه مي‌تواند براي فكر شعورش مبلغي تعيين كند، اما قيمت گذاري براي دل بي‌معناست!

به او بگوييد كه تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي‌داند پاي سخنش بايستد و با تمام قوا بجنگد.
در كار تدريس با پسرم ملايمت به خرج دهيد، اما از او يك نازپرورده نسازيد. بگذاريد كه او شجاع باشد، به او بياموزيد كه به مردم اعتقاد داشته باشد.

متن بالا ترجمه نامه آبراهام لينكن • رئيس جمهور امريكا- به معلم فرزندش مي باشد.

منبع: کلوپ موفقیت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 11:30  توسط محسن صدرایی  | 

 

 

يک متفکر عرب ، رفت تا با يک استاد صوفي ايراني ملاقات کند . تمام شب کنار هم ماندند و درباره ي دين صحبت کردند ، و همين که اولين پرتوهاي روز تابيد ، متفکر عرب گفت :

چه شب مبارکي بود امشب ! نشستيم و درباره ي مسائل مهم صحبت کرديم ؛ بسيار بهتر از اين بود که شب را تنها و با کتاب هايم مي گذراندم.

استاد صوفي گفت : چه شب وحشتناکي بود . وقت مان تلف شد .

مرد عرب با تعجب پرسيد : چرا ؟

صوفي پاسخ داد : تمام وقت ، شما مي خواستيد چيزي بگوييد که مرا خوشحال کند ، و من مي خواستم جواب هايي بدهم که شما را راضي کند. به جاي اين که به تفاوت هايمان بپردازيم و بفهميم که تنها در اين صورت مي توانيم تکامل پيدا کنيم ، سعي کرديم همديگر را خوشحال کنيم . ترجيح مي دادم اين وقت را به دعا بگذرانم . اين گونه شخص مناسبي را راضي مي کردم : خدا را .

منبع :کلوپ موفقیت

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 14:42  توسط محسن صدرایی  | 

 

 

خوشبختي سراغ كساني مي آيد كه به خودشان كمك ميكنند

روزي روزگاري سيلي شهر كوچكي را تهديد كرد و همه بدنبال نجات خود بودند به جز يك نفر كه مي گفت : « خدا مرا نجات خواهد داد و من ايمان دارم » وقتي آب بالا آمد ؛ يك

جيپ براي نجات او آمد ولي آن مرد گفت : « خدا مرا نجات خواهد داد و من ايمان دارم » و از سوار شدن امتناع كرد ؛ آب كمي بالاتر آمد و به طبقه دوم خانه اش رسيد و براي نجات او قايقي فرستادند ولي دوباره آن مرد از رفتن امتناع كرد و گفت : « خدا مرا نجات خواهد داد و من ايمان دارم » و آب باز هم بالاتر آمد و مرد به پشت بام خانه اش آمد و براي نجات مرد هليكوپتري فرستادند ولي مرد باز هم امتناع كرد و گفت : « خدا مرا نجات خواهد داد و من ايمان دارم » تا اينكه غرق شد و مرد ؛‌ آنگاه خدا را ديد و با عصبانيت گفت : « من به تو ايمان داشتم ؛ چرا نجاتم ندادي ؟ چرا دعاهاي مرا نشنيدي ؟ » و سپس خداوند پاسخ داد : من دعاهاي تو را شنيدم ؛ پس فكر ميكني چه كسي براي نجات تو ؛ جيپ و قايق و هليكوپتر فرستاد ؟

منبع:کلوپ موفقیت

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 14:38  توسط محسن صدرایی  | 

جاني ساعت 2 از محل كارش بيرون آمد و چون نيم ساعت وقت داشت تا به محل كار دوستش برود، تصميم گرفت با همان يك دلاري كه در جيب داشت ناهار ارزان قيمتي بخورد و راهي شركت شود.

چند رستوران گرانقيمت را رد كرد تا به رستوراني رسيد كه روي در آن نوشته شده بود :"ناهار همراه نوشيدني فقط يك دلار"، جاني معطل نكرد و داخل رستوران شد و يك پرس اسپاگتي و يك نوشابه برداشت و سر ميز نشست.

گارسون برايش دو نوع سوپ، سالاد، سيب زميني سرخ كرده، نوشابه اضافه، بستني و دو نوع دسر آورد و به اعتراض جاني توجهي نكرد كه گفت:" ولي من اين غذاها رو سفارش ندادم."
گارسون كه رفت جاني شانه اي بالا انداخت و گفت:" خودشان مي فهمند كه من نخوردم!"

اما جاني موقعي فهميد كه اين شيوه آن رستوران براي كلاهبرداري است كه رفت جلو صندوق و متصدي رستوران پول همه غذاها رو حساب كرد و گفت 15 دلار و 10 سنت.
جاني معترض شد " ولي من هيچكدومو نخوردم!" و مرد پاسخ داد " ما آورديم مي خواستين بخورين!"

جاني كه خودش ختم زرنگهاي روزگار بود، سري تكان داد و يك سكه 10 سنتي روي پيشخوان گذاشت و وقتي متصدي اعتراض كرد گفت:" من مشاوري هستم كه بابت يك ساعت مشاوره 15 دلار مي گيرم."
متصدي گفت :" ولي ما كه مشاوره نخواستيم؟!" و جاني پاسخ داد :"من كه اينجا بودم مي خواستين مشاوره بگيرين!"
و سپس به آرامي از آنجا خارج شد!
 
برگرفته از ایران ایگولد.
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 13:54  توسط محسن صدرایی  | 

مصاحبه اي بود در شبكه سي ان بي سي با آقاي وارن بافت دومين مرد ثروتمند دنيا كه مبلغ 31 بيليون دلار به موسسه خيريه بخشيده بود.

در اينجا برخي از جلوه هاي جالب زندگي وي بيان شده:

1- او اولين سهامش را در 11 سالگي خريد و هم اكنون از اينكه دير شروع كرده ابراز پشيماني مي نمايد!

2- او از درآمد مربوط به شغل توزيع روزنامه ها، يك مزرعه كوچك در سن 14 سالگي خريد.

3- او هنوز در همان خانه كوچك 3 اتاق خوابه واقع در مركز شهر اوماها زندگي مي كند كه 50 سال قبل پس از ازدواج آنرا خريد. او مي گويد هر آنچه كه نيازمند آن مي باشد، درآن خانه وجود دارد. خانه اش فاقد هرگونه ديوار يا حصاري مي باشد.

4- او همواره خودش اتومبيل شخصي خود را مي راند و هيچ راننده يا محافظ شخصي ندارد.

5- او هرگز بوسيله جت شخصي سفر نمي كند هرچند كه مالك بزرگترين شركت جت شخصي دنيا مي باشد.

6- شركت وي به نام بركشاير هات وي، مشتمل بر 63 شركت مي باشد. او هرساله تنها يك نامه به مديران اجرائي اين شركتها مي نويسد و اهداف آن سال را به ايشان ابلاغ مي نمايد. او هرگز جلسات يا مكالمات تلفني را بر مبناي يك شيوه قاعده مند برگزار نمي نمايد. او به مديران اجرائي خود 2 اصل آموخته است:

اصل اول: هرگز ذره اي از پول سهامداران خود را هدر ندهيد.

اصل دوم: اصل اول را فراموش نكنيد.

7- او به كارهاي اجتماعي شلوغ تمايلي ندارد. سرگرمي او پس از بازگشتن به منزل، درست كردن مقداري ذرت بوداده (پاپكورن) و تماشاي تلويزيون مي باشد.

8- تنها 5 سال پيش بود كه بيل گيتس، ثروتمندترين مرد دنيا، او را براي اولين بار ملاقات نمود. بيل گيتس فكر نمي كرد وجه مشتركي با وارنر بافيت داشته باشد. به همين دليل او ملاقاتش را تنها براي نيم ساعت برنامه ريزي نموده بود. اما هنگامي كه بيل گيتس او را ملاقات نمود، ملاقات آنها به مدت 10 ساعت به طول انجاميد و بيل گيتس يكي از شيفتگان وارنر بافيت شده بود.

9- وارنر بافيت نه با خودش تلفن همراه حمل مي كند و نه كامپيوتري بر روي ميزكارش دارد. توصيه اش به جوانان اينست كه: از كارتهاي اعتباري دوري نموده و به خود متكي بوده و بخاطر داشته باشند كه:

الف) پول انسان را نمي سازد، بلكه انسان است كه پول را ساخته.

ب) تا حد امكان ساده زندگي كنيد.

ج )به توصیه های دیگران توجه نکنید فقط به آنها گوش کنید اما کاری را که فکر میکنید درست است انجام دهید.

د) بدنبال ماركهاي معروف نباشد. آن چيزهائي را بپوشيد كه به شما احساس راحتي دست ميدهد.

ه) پول خود را بخاطر چيزهاي غير ضروري هدر ندهيد. تنها بخاطر چيزهائي خرج كنيد كه واقعا به آنها نياز داريد.

و) نكته آخر اينكه، اين زندگي شماست. چرا به ديگران اين فرصت را مي دهيد كه براي زندگيتان تعيين تكليف نمايند؟

شاد باشید
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 16:52  توسط محسن صدرایی  | 

 

جس ليورمور (۱۹۴۰-۱۸۷۷)قطعاً يكى از بزرگترين تريدرهاى تاريخ است. او از سن ۱۴ سالگى به عنوان پادو در يكى از كارگزارى هاى بوستون شروع به كار كرد. استعداد فوق العاده او در رياضيات باعث شد كه او به وجود «الگوهايى» در نوسانات قيمت ها پى ببرد و اين زمانى بود كه اكثر مردم نوسانات قيمت را تصادفى مى دانسته و روى سهام قمار مى كردند. او نخستين تريد خودش را با خريد ۵ دلار از سهمى آغاز كرد كه سيستمش سيگنال خريد داده بود و دو روز بعد سهم را با ۱۵/۳ دلار سود نقد كرد. در آن روزها مغازه هايى براى قمار روى نوسانات زنده بازار وجود داشت و جس با سيستمش آنقدر در اين مغازه ها موفق عمل كرد كه تمام اين مغازه ها ورود جس را به محل كسبشان ممنوع كردند. جس كه در سنى حدود ۲۰ سال توانسته بود ده هزار دلار پول نقد داشته باشد براى خريد و فروش به وال استريت رفت. يكى از مهمترين درس هايى كه او در ۵ سال اول تريدش گرفته بود اين بود كه وقتى شروع به استفاده از يك سيستم مطمئن كرد با رعايت كامل ديسيپلين، هرگز خارج از سيگنال هاى سيستم تريد نكند، درسى كه برايش به قيمت چند هزار دلار تمام شده بود. جس به سرعت در وال استريت ورشكست شد و به بوستون باز گشت. جس شروع كرد به بررسى دلايل شكستش در وال استريت و متوجه شد كه سيستم او يك سيستم بى نقص اسكالپينگ (ناخنك زنى) است كه بر مبناى قيمت زنده عمل مى كند و به سرعت و با چند پوينت سود خارج مى شود. در حالى كه در وال استريت تا رسيد خريد شما از كارگزار نرسد، شما نمى توانيد متوجه شويد كه نماد مورد نظر را به چه قيمتى خريده ايد. جس به سرعت و با چند تريد موفق در مغازه ها پولش را به دست آورد و شروع كرد به تدوين سيستمى براى خريد در وال استريت. بازگشت جس به وال استريت در ۱۹۰۱ با ۵ برابر شدن سرمايه اش همراه بود: ۵۰ هزار دلار نقد. پولى كه بازهم با درسى ديگر از دست رفت. جس درست ۲ روز صاحب ۵۰ هزار دلار نقد بود. درس ۵۰ هزاردلارى كه جس را بار ديگر ورشكست كرد، اين بود: به توصيه هاى ديگران توجه نكن. روزى ليورمور با يكى از دوستان قديمى خود در كارگزارى صحبت مى كردند كه شخصى به دوست ليورمور گفت: سهم الف را بفروش، پايين مى آيد. دوست جس مى گويد: اما بازار گاو (صعودى) است. و اينجا بود كه جس در مى يابد كه او در تمام اين سال ها بيشتر به نوسانات كوچك نظر داشته تا حركت هاى بزرگ. با تمركز بيشتر روى حركات بزرگ و طراحى يك سيستم خوب، ليورمور شروع به كسب درآمد از بورس مى كند. او مى گويد: فكر كردن من را پولدار نكرد، صبر كردن برايم سودآور بود. يك درس گران قيمت ديگر: جس پى مى برد كه بازار به قله رسيده و زمان سقوط فرارسيده. او شروع به فروش مى كند اما قيمت ها هر روز بالاتر مى روند تا اينكه او با ضرر هنگفت از بازار خارج مى شود. چندى بعد از اين زيان بزرگ، تغيير روند قيمت ها آغاز مى شود و پيش بينى جس درست از آب در مى آيد. اينجا بود كه جس درس بزرگ ديگرى گرفت: عامل زمان. يك تحليلگر بايد بتواند زمان درست ورود و خروج از يك تريد را درست تشخيص دهد تا موفق شود. ليورمور زمان برگشت بزرگ ۱۹۰۷ را چنان درست تشخيص مى دهد كه تنها در روز ۲۴ اكتبر ۱۹۰۷ سه ميليون دلار سود مى كند. اين فروش هاى او چنان موثر عمل كردند كه مورگان (از كسانى كه چند سال قبل از اين سقوط با دادن ۲۰ ميليون دلار به وال استريت آن را از ورشكستگى نجات داد) شخصاً از جس مى خواهد كه فروش را متوقف كند والا به تنهايى بازار را نابود مى كند. بعد از اين روز او به خرس بزرگ وال استريت مشهور شد. يكى از مهمترين دستاوردهاى ليورمور در تريد تشخيص محدوده هاى مقاومت و حمايت توسط اوست. اصل ديگرى كه تقريباً همه بزرگان بازار بعد از او هم رعايت مى كنند، خريد پله اى است. ليورمور هميشه به صورت پله اى به معاملات وارد مى شد با رعايت اين نكته كه در خريد هميشه قيمت خريد در پله دوم بالاتر از اول بود، قيمت خريد در پله سوم بالاتر از دوم و.... در فروش هم به عكس. او هميشه قبل از ورود به يك تريد محاسبه مى كرد كه چه تعداد سهم خواهد خريد و هميشه حدود ۲۰درصد سرمايه اى كه براى اين تريد را كنار گذاشته بود درگير مى كرد. اگر قيمت در جهت ميلش پيش مى رفت در پله هاى بعدى بقيه سرمايه را رد مى كرد والا با ضرر كمى خارج مى شد.ليورمور معتقد بود كه پايين بخر و بالا بفروش غلط است و بايد بالا خريد و بالاتر فروخت.ليورمور براى هر معامله يك عامل زمان هم قائل بود و پيش از ورود مى دانست كه اين تريد تا چه زمانى باز است و به عبارت ديگر او نقطه خروج با ضرر زمانى هم داشت.نكات اصلى روش او بدين ترتيب بود:

1-اوصبر میکرد تا بازار جهت دار شود.

۲- صنايع پيشرو در جهت بازار را بررسى كرده و سهام پيشرو در آنها را شناسايى مى كرد.

۳- حجم يكى از اركان اصلى سيستم او بود.

۴- آنقدر صبر مى كرد تا نماد مورد نظر سيگنال بدهد و سپس با اطمينان و بدون تجديد نظر وارد مى شد.
۵- به محض حركت سهم در جهت دلخواه، خريد پله اى را شروع مى كرد.

۶- صبور با سهم همراه مى شد و به نوسانات كوچك قانع نمى شد.

يكى از زيباترين ترفندهاى او را در زير مى خوانيد:زمانى او ده ميليون پيمانه (واحد آتيه غلات) ذرت و ۱۰ ميليون پيمانه جو فروخته بود. ناگهان يكى از بزرگان بازار (آقاى الف) شروع به خريد ذرت و جو مى كند. جس مى دانست كه اگر بخواهد پوزيشن هاى فروشش را به قيمت بازار ببندد، خودكشى كرده است (او خيلى كم به قيمت بازار وارد مى شد و هميشه نقطه ورود داشت. اهميت اين نكته در گريز از لورج بازار است). او به دنبال راهى بود كه بتواند با حداقل ضرر پوزيشن هاى زيان ده اش را ببندد. او فكر كرد حالا كه نمى تواند از آقاى الف ذرت و جو با قيمت كم بخرد، بهتر است از ديگران بخرد. از آنجايى كه مى دانست آقاى الف كمتر به جو نظر دارد، از طمع و احساسات تريدرها بهترين استفاده را كرد و در يك روز ۴ دستور خريد ۵۰۰ هزار پيمانه اى ذرت به ۴ كارگزار بزرگ آتيه مى دهد و همزمان ۴ دستور فروش ۵۰ هزار پيمانه اى جو. با فعال شدن ۴ دستور فروش جو، قيمت جو شروع به افت مى كند و تريدرهاى بازار احساس مى كنند كه اتفاقى براى آقاى الف افتاده و چون مى دانستند او مقدار زيادى ذرت دارد، پيش بينى مى كنند كه افت بعدى متعلق به ذرت است. پس ناگهان بازار شروع به فروش ذرت كرده و ليورمور در فرصت مناسب تمام ۱۰ ميليون پيمانه ذرتش را خريده و سپس به سرعت پوزيشن هاى جو را هم با تنها ۳۰۰۰ دلار ضرر مى بندد. جالب اينجاست كه قيمت به سرعت به روند صعودى خود برگشته و ۲۵ سنت بالا مى رود كه مى توانست به معناى ورشكستگى ديگرى براى او باشد. از ديگر تجربيات او تست بازار بود (اهميت حجم). زمانى كه او مى خواست حجم بالايى از سرمايه را وارد كند، ابتدا با مقدار كم در جهت عكس وارد مى شد و براساس توانايى بازار در جذب اين سرمايه، وارد تريد مى شد. او بازهم سقوط بزرگ ۱۹۲۹ بازار را درست پيش بينى كرد و در زمان سقوط او فقط پوزيشن فروش داشت. اين بار نام او تيتر اول نيويورك تايمز شد. بسيارى او را مقصر اين سقوط قلمداد كردند و سيل نامه هاى تهديدآميز به سويش روان شد. ليورمور در سال ۱۹۴۰ كتابى چاپ كرد كه ركود شديد بازار مانع از فروش خوب آن شد. او نهايتاً در افسردگى شديد ناشى از شكست در زندگى خصوصى در ۲۸ نوامبر ۱۹۴۰ با شليك گلوله اى پوزيشن ۶۳ساله زندگى اش را بست.


مولف: حامد صمدي(سایت سرمایه)

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 16:49  توسط محسن صدرایی  | 

به نام خدا.

سالهای بسیار دور پنج نفر از بزرگترین سرمایه داران دنیا سنگ بنای بازارهای مالی را بنا نهادند. اما دقیقا یک هفته بعد گروهی که منافع خود را با شروع به کار بازارهای مالی در خطر دیدند جلسه اضطراری تشکیل دادند.
به گفته شاهدان این جلسه 17 ساعت به طول انجامید.
9 نفر اعضای شرکت کننده در این جلسه پیمانی را امضا کردند. این پیمان به دورترین سرزمین فرستاده شد و حمل کننده های آن نیز به منظور عدم شناسایی محل نگهداری پیمان کشته شدند.
و اما آن نه نفر چه کسانی بودند ؟
تمامی مراجع تاریخی که اطلاعات آنها را جمع کرده بودند به طرز مشکوکی از بین رفته اند و هر کسی هم که در این زمینه تحقیق میکند بعد از مدت کوتاهی به طرز دلخراشی میمیرد.
اما میتوان از یک چیز مطمئن بود با توجه به آثار و شواهد میتوان فهمید آن نه نفر هنوز زنده هستند و به کار خود ادامه میدهند و هر روز قدرتمند تر میشوند.
یکی از دوستان من به اسم حامد تصمیم گرفت در این مورد تحقیق کند.
وی کار خود را از بازار بورس تهران شروع کرد. در اولین روز تحقیق خود، با تریدری به نام علی آشنا شد. علی فردی تحصیلکرده با 32 سال سن بود که یکسالی میشد وارد بورس تهران شده بود.
علی در طی شش ماه تمام دوره های آشنایی با بورس رو یکی پس از دیگری با نتایج خوبی پشت سرگذاشته بود و از ماه هفتم وارد معاملات بورس شده بود.
او با قرض گرفتن از دوستان خود مبلغ 7 میلیون تومان تهیه کرد و با کل مبلغ فردای آن روز وارد بورس تهران شد.
بعد از این همه مدت دقیقا روز اول کارش رو با جزئیات به خاطر دارد روزی که با بسته شدن نمادها سودی معادل 14.79 % کسب کرده بود.
روز دوم علی خوشحال و خندان وارد بورس میشود در حالی که در ذهن خود به ماشین SLK ای فکر میکند که از چندی قبل در نمایشگاه ماشین مجتبی از پشت ویترین دیده بود، او داشت پیش خودش فکر میکرد بعد از چند روز میتونه پول اون ماشین رو در بیاره.
با ورودش به تالار بورس و دیدن قیمتها میبینه که کمی از سودش کم شده با خودش میگه بزار یک کمی صبر کنم،
علی با دنبال کردن قیمتها : " آره درسته همینه " و قیمتها شروع به افزایش میکنند. یک زنگ به دوستش میزنه و میگه ناهار با هم بریم البرز، دوستش هم قبول میکنه و با هم میرند و بعد از کلی خوشگذرونی قبل از بسته شدن قیمتها خودش رو به تالار بورس میرسونه اما به محضی که به قیمت سهم مورد نظرش نگاه میکنه شکه میشه، قیمتش به شدت سقوط کرده بود اونم فقط ظرف چند ساعت. پیش خودش فکر میکنه میگه محاله من با این زیان از بازار خارج بشم. تحلیل من 100 % درست بوده و این بازاره که اشتباه حرکت کرده احتمالا یک حرکت اصلاحی هستش.
علی به مدت 10 روز با همین طرز فکر فقط قیمتها را دنبال میکند او بعد از این مدت 5 میلیون تومان ضرر کرده بود.
روز 11 ام وی به بورس نمیرود و فقط شروع میکند به زمین و زمان دشنام دادن.
تا الان که حدود 6 ماهی از ورود علی به بورس میگذرد مبلغ 45 میلیون تومان زیان کرده است.
اما حامد با بررسی رفتار بورسی علی یک فکری به ذهنش رسید. او که بسیار تیزبین بود متوجه دوربینهای موجود در تالار بورس شده بود بعد از چند پرس و جو ساده فهمید فیلمهای این دوربینها به مدت یکسال آرشیو میشوند. باید این فیلها رو از زمان ورود علی بررسی میکرد، اما چطور ؟ برای اینکار مجوز لازم بود. اما با پشتکاری که حامد داشت گرفتن مجوز براش کاری نداشت تا سرانجام بعد از چند روز کسل کننده و با کاغذبازیهای زیاد تونست مجوز رو بگیره.
فیلمها رو یکی پس از دیگری بررسی میکرد همه چیز عادی بود...چند روزی گذشت تا همه فیلمها رو بررسی کنه اما چیزی پیدا نکرد ولی حامد کسی نبود که تسلیم بشه با خودش فکر کرد دوباره بررسی میکنم شاید یک چیزی از قلم افتاده باشه و کار رو با امید بیشتر از قبل شروع کرد. در حین بررسی فیلمها توجهش به یک سایه جلب شد، این سایه براش خیلی آشنا بود ولی این رو قبلا کجا دیده بود؟ فیلمها بعدی رو بررسی کرد با کمال تعجب دید این سایه همه جا حضور داره. حس کنجکاویش داشت فوران میکرد تا قیافه صاحب این سایه رو ببینه. فیلمها رو یکی پس از دیگری بررسی میکرد ولی نه تنها به جواب نمیرسید بلکه گویا دیدن صورت این آدم سختتر از فتح اورسته ! ولی برای حامد محال وجود نداشت.
بعد از 7 روز کار مستمر ناگهان فریاد زد آره خودشه! تونست در یک صحنه یک تصویر نامفهوم از نیمرخ این آدم سیاهوش پیدا کنه.
حامد از خوشحالی سر از پا نمیشناخت سریعا یک پرینت از عکس گرفت و به پیش علی رفت.
عکس رو نشون علی داد ولی علی با دیدن عکس اصلا تعجب نکرد بلکه زد زیر خنده گفت این که یکی از دوستان نزدیکمه.
هر جا میرویم با هم هستیم. روز اولی که به بورس رفتم با من بود ولی روی صندلی نشسته بود و با لبخندهای خود به من دلداری میداد، وقتی با هم از جلو نمایشگاه مجتبی رد میشدیم او بود که ماشینها رو به من نشون داد.
و وقتی فهمید من روز اول چفدر سود کردم همین دوستم بود که از من پرسید فکر میکنی بعد از چه مدت بتونی اون ماشین رو بخری و من شروع به جمع و ضرب کردم. وقتی قیمت سهام شروع به سقوط کرد او بود که به من دلداری میداد که تحلیلم درسته و این بازاره که به اشتباه حرکت کرده. حتی چند بار هم که خواستم با ضرر کم خارج شوم باز هم اومد و به من گفت قیتها برمیگردند پس برای چی میخوای با زیان خارج بشی ؟ حق تو سوده !
حامد با شنیدن این جملات کمی فکر کرد و شروع کرد به سوال و جواب علی !
حامد : از کی این شخص رو میشناسی ؟
علی : از بچگی.
حامد : الان کجاست ؟
علی : وقتی غریبه میبینه خیلی خجالتی میشه و میره.
حامد : کجا میشه پیداش کرد ؟
علی : نمیدونم خیلی کاراش عجیب غریبه معلوم نیست از کجا میاد و کجا میره !
حامد : چه وقتهایی میاد پیشت ؟
علی : هر وقت تنهام، خیلی دوست خوبیه همیشه بهم سر میزنه.
حامد : اسمش چیه ؟
علی : نمیدونم بهم همیشه میگه این یک رازه ولی یک اسم مستعار داره اونم N
حامد که به سرنخهای خوبی رسیده، به یاد دوستانش در اداره آگاهی میوفته. عکس رو میبره به اونها نشون میده شاید اطلاعاتی به دست بیاره ولی عکس واضح نیست بنابراین به علی هم زنگ میزنه بیاد برای چهره نگاری.
با جستجوی کامپیوتری یک نفر پیدا میشه، علی با دیدن عکس شکه میشه میگه آره خودشه.
حامد سریعا شروع به خواندن مشخصات این شخص میکنه :
نام : نفس NAFS
نام خانوادگی : درون.
ملقب به N
سال تولد : دقیقا سال تولد علی.
سابقه : به جرم اغفال و گول زدن تحت تعقیب میباشد.
حامد که میدونست به سرنخهای خوبی در مورد اون نه نفر رسیده به منزل رفت و روی کاناپه جلو شومینه دراز کشیده بودو در حالی که به اون نه نفر فکر میکرد به خواب عمیقی فرو رفت ...

منبع:سرمایه  توسط פּראָפֿעסיאָנעל

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 10:3  توسط محسن صدرایی  | 

 

پیرمرد کشاورز بزغاله ای داشت بسیار بازیگوش و دوست داشتنی. پیرمرد دلبسته او بود؛ دلش به بزغاله خوش بود. هروقت گمش می کرد، «نی لبک» می زد و بزغاله با صدای «نی لبک» پیدایش می شد.

یک روز صبح وقتی کشاورز بیدار شد، دید بزغاله اش نیست. هرچه چشم انداخت او را نیافت. «نی لبک» را برداشت و توی مزرعه راه افتاد. «نی لبک» زد، بزغاله صدای «نی لبک» را نشنید و نیامد.

پیرمرد دلواپس شد. سراسر مزرعه را گشت. همه جور صدایی بود جز صدای بع بع بزغاله. همه صداها آزارش می داد، سر به آسمان بلند کرد و گفت: "خدایا کاری کن که جز بع بع بزغاله ام هیچ صدایی را نشنوم."

ناگهان دید از «نی لبک» صدای بزغاله می آید؛ هر چه بیشتر در «نی لبک» دمید بزغاله ی توی «نی لبک» بیشتر بع بع کرد. پیرمرد «نی لبک» نزد و دنبال بزغاله گشت و گوش داد. دید گاوش صدای بزغاله می کند، الاغش بع بع می کند، گنجشک ها و کلاغ ها و قورباغه صدای بزغاله می کردند، باد توی شاخه درخت ها می پیچید و برگها صدای بزغاله می کردند. هر صدایی صدای بزغاله شد و از خود بزغاله خبری نبود.

فکر کرد مشکل از گوش هایش است، گوش هایش را مالید و بزغاله را صدا کرد، خودش هم صدای بزغاله داد؛ پیرمرد به دنبال بزغاله راه افتاد و از مزرعه بیرون رفت. توی راه «نی لبک» زد، باز هم از «نی لبکش» صدای بزغاله آمد. خسته شد و رو کرد به آسمان و گفت: "نمی خواهم، رهایم کن!" و «نی لبک» زد، کم کم صدای بزغاله ته کشید. به مزرعه بر گشت و گوش داد؛ دید کلاغ قارقار می کند، الاغ عرعر، گاو ما ما و گنجشک جیک جیک.

دنیا پر از صداهای جور واجور شد. دنیا از صداهای جور واجور زیبا شد. هر کس و هر چیز صدای خودش را داشت. پیرمرد «نی لبک» زد. بزغاله که گوشه طویله زیر پالان الاغ، خواب بود، با صدای «نی لبک» بیدار شد. پیش پیرمرد آمد. بع بع کرد.


اگر بخواهیم که همیشه دنیا را از یک پنجره بنگریم، آنقدر که دیگر وجود پنجره را مهم و حیاتی بدانیم نه بیرون آن را، قطعاً فرصت های زیادی را برای لذت بردن از جهان بزرگ و رنگارنگ خلقت از خود گرفته ایم؛ جهانی که پر است از چیزهایی که ما گاه دوستشان داریم، گاهی نه. چیزهایی که شاید هیچ وقت ندیدمشان.

پس به جای آنکه از گم شدن متعلقات خود بترسیم و زندگی بدون آن را برای خود رسیدن به آخر خط تلقی کنیم، خوب است وقت و انرژی خود را صرف بیشتر آموختن و لذت بردن کنیم. خوب است در قفس اندیشه مان را باز کنیم تا برود هوایی بخورد و نفسی تازه کند.


«افسانه نی لبک» - هوشنگ مرادی کرمانی
منبع:کلوپ موفقیت
 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 20:34  توسط محسن صدرایی 

 

[...] قافله ي عشق روي به راه نهاد. آري آن قافله، قافله ي عشق است و اين راه راهي فراخور هر مهاجر در همه ي تاريخ. هجرت مقدمه ي جهاد است و مردان حق را هرگز سزاوار نيست که راهي جز اين در پيش گيرند؛ مردان حق را سزاوار نيست که سروسامان اختيار کنند و دل به حيات دنيا خوش دارند. امام در جواب «محمد حنفيه» که از سر خير خواهي راه يمن را به او توصيه مي کند فرمود: "اگر در سراسر اين جهان ملجا و ماوايي نيابم، باز با يزيد بيعت نخواهم کرد."

قافله ي عشق روز جمعه سوم شعبان سال شصت هجري به مکه رسيد [...] در روز هشتم ذي الحجه «امام حسين» آگاه شد که عمر بن سعد بن عاص با سپاهي انبوه به مکه وارد شده است تا او را مخفيانه دستگير کنند و به شام برند، وگرنه حرمت حرم امن را با خون او بشکنند. آنان که رو به سوي قبله ي خويش نماز مي گزارند معناي حرمت حرم امن را چه مي دانند؟ [...]

عقل مي گويد: "بمان" و عشق مي گويد: "برو" و اين هردو «عقل» و «عشق» را خداوند آفريده است تا وجود انسان در حيرت ميان «عقل» و «عشق» معني شود. امام حج را با نيت عمره ي مفرده به پايان بردند و آنگاه عزم رحيل را با کاروانيان در ميان نهادند: "مرگ بر بني آدم، چون گردن آويزي بر گردن دختري زيبا آويخته است، و چه بسيار است اشتياق من به ديدار گذشته گانم؛ چون اشتياق «يعقوب» به ديدار «يوسف» و براي من قتلگاهي اختيار شده است، که اکنون مي بينمش. گويا مي بينم که بند بند مرا گرگان بيابان بين «نواويس» و «کربلا» از هم مي درند و از من شکمبه هاي خالي و انبانهاي گرسنه ي خويش را پر مي کنند. گريزگاهي نيست؛ از آنچه بر قلم «تقدير» رفته است. رضايت خدا، رضايت ما اهل بيت است؛ بر بلايش صبر مي ورزيم و او نيز با ما در آنچه پاداش صابرين است، وفا خواهد کرد. اگر پود از جامه اش جدا شود، اهل بيت از رسول خدا، جدا خواهند شد. اکنون آنکه مشتاق است تا خون خويش را در راه ما بذل کند و نفس خود را براي لقاي خدا آماده کرده است پس همراه با ما عزم رحيل کند؛ که من چون صبح شود، به راه خواهم افتاد؛ اگر خدا بخواهد" [...]

با اندکي تلخيص، برگرفته از مقاله «فتح خون» نوشته شهيد مرتضي آويني

منبع :کلوپ موفقیت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 20:33  توسط محسن صدرایی 

گویند: "زاغ، 300 سال بزید و گاه سال عمرش ازین نیز درگذرد؛ عقاب را 30 سال عمر بیش نباشد"؛ این جمله ای است که در سرلوحه شعر تکان دهنده «عقاب» آمده.

شعر درباره ی عقابی است که به سی سالگی رسیده و مرگ قریب الوقوع آشفته اش کرده. عقاب برای رهایی از این آشفتگی به سراغ کلاغ سن و سال داری که محضر عقاب های زیادی را درک کرده می رود تا از او راز بقا و طول عمرش را بپرسد و چاره ای بجوید.

کلاغ به عقاب توضیح می دهد که طول عمرش را مدیون دو چیز می داند؛ یکی اینکه «مثل عقاب، بلند پرواز نبوده» و هیچ وقت به اوج آسمان ها کاری نداشته و هنگام پرواز، زیاد از زمین فاصله نمی گرفته و به پرواز در حد و حدود زمین [در سطوح آشغال ها در ارتفاع پست] اکتفا می کرده:

ما از آن بسی یافته ایم
کز بلندی رخ برتافته ایم

زاغ را میل کند دل به نشیب
عمر بسیارش از آن گشته نصیب

دلیل دوم و مهمتر کلاغ برای طول عمرش، «مردار خواری» است. به تعبیر کلاغ، مردار خواری [یا همان مرده خوری خودمان!] خاصیت دارد و خاصیتش هم این است که عمر را زیاد می کند. کلاغ به عقاب توصیه می کند دست از چیزهای دست اولی مثل شکار کردن جانوران بردارد و به جایش به چیزهای دستمالی شده و غیر اوریجینال [لاشه جانوران] بسنده کند. کلاغ، دست عقاب را می گیرد و می بردش سر یکی از این بساط های مرده خوری.

عقاب، اول شگفت زده می شود [باورش نمی شود که راز بقا این قدر پیش پا افتاده باشد] و بعد در مصرف لاشه هایی که کلاغ به او تعارف کرده به تردید می افتد؛ می ماند دست از «عقاب بودن» بشوید و «کلاغ وار» زندگی کند یا برعکس، همچنان عقاب بماند و لاجرم کوتاه عمر.

عقاب البته در آخر، دور «کلاغ بودن» و عمر دراز را خط می کشد و برمی گردد به اوج آسمان ها؛ جایی که مرگ انتظارش را می کشد [...]


عقاب بودن یا کلاغ بودن؛ مسئله روزگار ماست. کلاغ باشیم و بی خیال در اوج زیستن بشویم؛ بچسبیم به زندگی معمولی بی جاه و شکوه خودمان و طول زندگی مان را با تمسک به هر چیزی [ولو گند و مردار و هر چیز دست چندم]، بدون دقت و وسواس ویژه ای، همین طور امتداد دهیم یا عقاب بودن را انتخاب کنیم و از این عقاب بودن نهراسیم و بهای آن را بپردازیم؟ از مسئولیت های دشوار آن گرفته تا مسائلی مثل جوانمرگی و بی بهرگی از امتیازها و موهبت های «کلاغ ها»؟

روزگار ما، روزگار بی عقابی است یا لا اقل کم عقابی. دیگر کمتر آدمی به پست مان می خورد که حاضر باشد سفت و سخت پای آرزوها و آرمان ها و ایده آل هایش بایستد و یک تنه برای تحقق آنها بجنگد. انگار که نسل این آدمها، عقابها، منقرض شده باشد. رد عقاب ها را دیگر فقط می توان در خاطره ها، افسانه ها، اسطوره ها و کتابها گرفت.

اینکه «من کلاغم یا عقاب؟» سوالی نیست که به راحتی و سریع به آن پاسخ داد. اصلا چه فرقی می کند که «چه» باشیم؟

اما حقیقت این است که جهان ما به «عقابها» نیاز مبرم دارد؛ وقتی پای سرنوشت یا هویت در میان است.

 

منبع : کلوپ موفقیت.


+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 22:19  توسط محسن صدرایی  | 

روزي روزگاري، اهالي يک دهکده تصميم گرفتند تا براي نزول باران دعا کنند.

در روز موعود، همه ي مردم براي مراسم دعا در محلي جمع شدند و تنها يک «پسر بچه» با خودش

 «چتر» آورده بود.

و اين يعني «
ايمان
»
 

منبع : کلوپ موفقیت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 7:13  توسط محسن صدرایی  | 


 

يکي از شاهان قديم، دختري داشت بسيار زيبا. که اين دختر خواستگارهاي فراواني داشت که همه گي

 کشته مرده ي دخترک بود اند. خواستگارهايي که هيچکدام کوتاه نمي آمدند.

دختر پادشاه، يک روز همه ي خواستگارها را جمع کرد تا آنها را مورد آزمايش قرار دهد.

دختر از آنها خواست اگر به دنبال جواب مثبت هستيد بايد سنگ ريزه درون کفشهاي تان بريزيد و تا آن

 درخت که يک فرسنگ فاصله است راه برويد.

همه ي خواستگارها به سرعت اقدام به اجراي خواسته ي دخترک کردند و هرکس سعي مي کرد تندتر از

 ديگري راه برود تا نشان دهد که عشق اش نسبت به ديگران بيشتر است.

ولي در ميان اين افراد، يکي از خواستگارها، بي اعتنا به خواسته ي دخترک به طرف خانه ي خود حرکت

 کرد.

دختر پادشاه از او خواست که بايستد و از او پرسيد: "مگه تو خواستگار من نبودي؟"


مرد گفت: "چرا بودم!"

دخترک گفت: " پس چرا همانند ديگران دستور مرا اجرا نکردي؟"

مرد گفت: آخه پاهام زخمي مي شد و ديگه نمي تونستم باهاشون راه برم." و بعد ادامه داد: "اگر پادشاه

دوست داره، دخترشو همين طوري به من بده. من که نمي تونم خودمو بکشم."

دختر شاه گفت: "آفرين! تو هموني هستي که برازنده ي همسرايي من هستي. چرا که تو به سلامتي

خودت ضربه نزدي. پس کسي مي تواند قدر دختر پادشاه را بداند که اول قدر خودش را بداند. اوني که

دلش به حال خودش بسوزه، دلش به حال دختر پادشاه هم مي سوزه. اما کسي که به خودش رحم

نکنه، به دختر پادشاه هم رحم نخواهد کرد."


حالا ببينيد؛ بعضي از ما براي رسيدن به اهدافمان حاضريم خيلي چيزها را فدا کنيم! مثل سلامتي،

خانواده، آرامش، دوستانمان و هزاران چيز ديگر.

واقعا برخي اهداف ما چه قدر ارزش هزينه کردن را دارند؟

تا به حال به اين چيزها فکر کرده ايد؟

افراد موفق هميشه ابتدا هزينه ها را هر چند اجمالي بر آورد مي کنند تا بيشتر از حد لازم هزينه نکنند.

 

منبع: کلوپ موفقیت


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 7:11  توسط محسن صدرایی  | 


::
چهار شمع

يكي بود ، يكي نبود، چهار شمع به آهستگي مي سوختند و در محيط آرامي صداي صحبت آن ها به گوش مي رسيد.

شمع اول گفت: "من «صلح و آرامش» هستم، اما هيچ كسي نمي تواند شعله مرا روشن نگه دارد. من باور دارم كه به زودي مي ميرم." سپس شعله «صلح و آرامش» ضعيف شد و به كلي خاموش شد.

شمع دوم گفت: "من «ايمان» هستم. براي بيشتر آدم ها، ديگر در زندگي ضروري نيستم. پس دليلي وجود ندارد كه روشن بمانم." سپس با وزش نسيم ملايمي، «ايمان» نيز خاموش شد.

شمع سوم با ناراحتي گفت: "من «عشق» هستم ولي توانايي آن را ندارم كه ديگر روشن بمان. انسان ها من را در حاشيه زندگي خود قرار داده اند و اهميت مرا درك نمي كنند. آن ها حتي فراموش كرده اند كه به نزديك ترين كسان خود عشق بورزند." طولي نكشيد كه «عشق» نيز خاموش شد.

ناگهان كودكي وارد اتاق شد و سه شمع خاموش را ديد. چرا شما خاموش شده ايد؟ شما قاعدتا بايد تا آخر روشن بمانيد. سپس شروع به گريه كرد. آنگاه شمع چهارم گفت: "نگران نباش تا زماني كه من وجود دارم ما مي توانيم بقيه شمع ها را دوباره روشن كنيم. من «اميد» هستم!"

کودک با چشماني كه از اشك شوق مي درخشيد، شمع «اميد» را برداشت و بقيه شمع ها را روشن كرد.

منبع : کلوپ موفقیت

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 21:3  توسط محسن صدرایی  | 





Powered by WebGozar

فارکس puzzlemarkets